تبليغاتX
خاطرات یک عاقد
خاطرات یک عاقد سر سفره های عقد ( نشانی دیگر وبلاگ aghed.ir است.)
از زمان آغاز کار وبلاگ تا به حال هرگاه که می خواستم این خاطره را بنویسم دلم لرزید و دست نگاه داشتم :

جمعیت زیادی برای عقد دو جوان آمده بودند. روز مناسبتی پر رفت و آمد و عقد و ازدواجی بود. دفتر ماهم شلوغ بود و پر تراکم. کار عقد و هدیه دادن و... که تمام شد ، با سلام و صلوات همه خارج شدند......

دقاقی بعد صدای شیون به هوا خاست. از پنجره اتاقم چیزی پیدا نبود. مردان و زنانی بودند که دوان و سرگردان می آمدند و می رفتند. ترسی عجیب وجودم را فرا گرفت و از اتاق زدم بیرون.  دوان که به در محضر رسیدم و کنار خیابان ، پسر کوچکی را دیدم  وارفته بر دستان پدرش در حالی که مادر دستار و چادر از سر افتاده شیون می کند.

هنگام عبور از خیابان ماشینی به او برخورد کرده بود. راننده در میان ضربات همراهان عروس و داماد نالان و خونین بود. کودک را سوار بر ماشینی بردند و من هنوز هم دلم می لرزد . حتی جرات نداشتم از ترس شنیدن خبر بد ، جویای حالش شوم از داماد کم شانس آن روز عید.

تجربه یک عاقد : حادثه خبر نمی کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت 12:36  توسط 1عاقد | 
من :دوشیزه عفیفه آیا.........؟

خانم شماره ۱ : عروس رفته گل بچینه.

من :دوشیزه عفیفه آیا.....؟

خانم شماره ۲ : عروس رفته گل بچینه.

من ( با تعجب از اینکه چرا گل بچینه. چرا گلاب نیاره ) : برای بار سوم می پرسم . دوشیزه.....؟

خانم شماره ۲ : عروس رفته گلاب بیاره.

من ( درگیر این کم حواسیتان هستم ): نه دیگه نشد سه بار پرسیدم.

عروس : با اجازه بزرگترها بله.

راستش هنوز مانده ام که چگونه سوال اول من و سخن خانم شماره یک به طور کلی از ذهن خانم شماره ۲ دلیت شده بود.

تجربه یک عاقد: حواس جمع سیری چند ؟

تجربه یک خواننده:(رز): من روز 27 اسفند سال 86 عقد کردم توی محضر.. موقع خطبه اخونده همچین تند تند خوند که نفهمیدم کی بار سوم شد. آخه 2 تا عروس توی نوبت پشت در ایستاده بودن و اونجا خیلی شلوغ شده بود...من تا خواستم بعله رو بگم آقای عآقد با من دعوا کرد که زود چقدر دیر میجنبی.. جالبه ایقدر پیر بود که چند روز بعد گفتن عاقد سر سجده فوت شده..

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 11:9  توسط 1عاقد | 
دوستان خوشبختانه دامنه عاقد دات آی آر را برای وبلاگ ثبت کردم. از این نشانی هم می توانید استفاده کرده و یا ساده تر به دوستان نشانی بدهید. و اما....

"همه بیان. همه شاد باشن. همه چیز خوب برگزار بشه. مشکلی پیش نیاد. نوبت آرایشگاه درست باشه. نوبت سالن عقد به جا مراعات بشه. برای مهمونا مشکلی پیش نیاد . درگیری چیزی نباشه. ماشین درست تزئین شده باشه. شام یا نهار ردیف باشه. عسل آورده باشن. فشفشه. نقل. سکه....... همه چیز ردیف باشه."

شاید اگر از شما بپرسند که روز عقدتون چطور می خواین باشد به خیلی چیزها مثل موارد بالا اشاره کنید اما......

پسر جوانی که چند روز پیش عقد کردم چطور ؟ او که با حجب و حیا و متانت بر سر سفره عقد نشست درحالیکه ساعتی قبل با ماشین عروس ، پیر مردی را راهی بیمارستان کرده بود.( چند پست پایین تر ). دیروز پدرش برای گرفتن سند ازدواج آمد و گفت که متاسفانه پیرمرده فوت کرده. چه رنجی می برد داماد آن روز.... چه خاطره تلخ تر از زهری....

تجربه یک عاقد: دعا می کنم برای هیچ کس پیش نیاید.... هیچ کس.

تجربه یک خواننده :( مینا) : به هیچی اعتقاد ندارم هیچی !! اما یه ریزه ته ِ دلم به یه عدالتی معتقدم! اون کار ِ خوبش بی نتیجه نمیمونه!! اومدم براش غصه بخورم دیدم فایده نداره که!! پس کلی آرزوی خوب برای این عروس و داماد ..... !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 9:14  توسط 1عاقد | 

" عروس خانم زیرلفظی می خوان " این جمله را که خانم محترم قندسابی بر سر عروس بلند و رسا ادا کرد ، داماد مطمئن و مصمم با خیالی آسوده و لبخند رضایتی بر لب دست راستش را به سوی جیب چپ داخلی کت کبریتی زرد رنگ پوشیده بر شلوار جین آبی کمرنگش برد تا زیر لفظی را به بیرون بجهاند و در دستان عروس خانم محبوبش بنشاند. دستها سرچ کردند و آرام آرام لبخند رضایت ، رنگ تلخی به خود گرفت و بر صورتش خشکید. سرعت جستجوی دستها بیشتر و بیشتر شد و نیافت که نیافت. از دست چپ کمک گرفت و جیب راست را کاوید نبود که نبود . دست بر جیبهای تنگ جین کشید .... معلوم بود آنجا هم نبود. نبود که نبود. اشاره ای به فرد بالاسری که گویا خواهرش بود کرد و او شانه بالا انداخت. نبود. زیر لفظی مفقود شده بود. سکوت بود و سکوت . پیرمرد درشت صورتی چمیده بر عصای چوبی خوش ترکیب با نواری طلایی بود اما که کارستان کرد: زیر لفظیش صلواتیست برای محمد و آل محمد به نیت خوشبختی این زوج جوان.

داماد قدردانانه به پیرمرد نگریست .... حس کردم دلش می خواهد بلند شود و برود دو ماچ آبدار بر صورت پف کرده و خونسرد او بنشاند. صلوات دم گرفت و من آسوده خیال بله از عروس گرفتم و به خطبه خوانی پرداختم.

تجربه یک عاقد : تجربه جواهریست بس گرانبهای و خامی سنگیست در پیش پای

تجربه یک خواننده : ( مامان محمدجواد ) :ای وای من اصلا از همسر زیرلفظی نگرفتم همین الان متوجه شدم الان که بیاد خدمتش میرسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 10:5  توسط 1عاقد | 

"بله" را که از عروس گرفتم و جمله وکالت از داماد را شروع کردم بلافاصله خانم محترمی با وزن زیاد و سن و سال پنهان کرده در زیر چندین قلم آرایش گوشی موبایل را چسپاند به گوش داماد که : دایی جونه. داماد هم شروع کرد به خوش و بش . من هم ادامه دادم . جمله اینگونه پایان یافت که : وکیلم ؟ داماد گوشی در گوش گفت : ببخشید دایی جون یه لحظه : بله ... و ادامه داد زن دایی چطورن ؟ سلام برسونید. خیلی ممنون که تماس گرفتید . آره اینجاس گوشی رو می دم دستش. و گوشی را به سمت عروس گرفت. من درحال خواندن صیغه عقد بودم. عروس کلافه و ناراحت گوشی را گرفت ، دکمه قرمزش را فشار داد و آنرا میان دستانش پنهان کرد. داماد در صدد انتقاد بر آمد و عروس با یک هیسسسس به او فهماند که الان وقت این کارها نیست.

تجربه یک عاقد: موبایل بلای جان می شود اگر فرهنگ استفاده صحیح از آن را ندانی. اما نمی دانم عروس خود را با مادر داماد در انداخت یا قدردان هوشیاریش می شود.

تجربه یک خواننده : (ماجراهای من و مادر شوهر جانم !)آخ آخ آخ اون طفلکی نمی دونه الان چه خطای عظیمی کرده که...من می دونم، من که بسیار در این زمینه درد کشیده می باشم.... اگر چه کارش صحیح بوده اما این اقدام معنیش اینه که اولین تیر را عروس رها کرده و نزاع همیشگی را شرو ع کرده

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 9:57  توسط 1عاقد | 
همه آمده بودند ، شاد و سرحال. پدر و مادر داماد و عروس هم بودند. دو بانو در گوشه دنجی در حیاط دفترخانه مشغول گیراندن ذغال ها بودند برای اسپند دود کردن. بچه ها آنسوتر به دنبال همدیگر می دویدند . همه آمده بودند ....  اندکی گذشت و از عروس و داماد خبری نبود.

تماس تلفنی پدر داماد همه چیز را به هم ریخت. بی معطلی دوید و رفت و به دنبال او چند نفر دیگر. زنها آرام صدایشان را بالا بردند.  گریه و زاری در بعضی و دعا و درخواست از خدا از سویی دیگر. التهاب اوج گرفته بود. آرام آرام همگی رفتند و دفتر خالی شد از رنگ و شادمانی آنان.

حکایت چه بود ؟ .... داماد و عروس بر مرکب آراسته خود در بلواری ، دلشاد در حال آمدن به دفتر بودند که پیر مردی مقابل ماشین عروس ظاهر شده بود. آنچه به جایی نرسیده بود ترمز بود. پیرمرد آسفالت خیابان را در آغوش گرفته بود. داماد در مقابل وسوسه در رفتن و ماندن مانده بود. خوش غیرت تر از آن بود که بگذارد و بگریزد. پیرمرد را به بیمارستان رسانده بود. سه دنده و پای چپش شکسته بود. داماد بازداشت شد!

چند ساعت گذشت . پدر داماد با ضمانت او را به دفتر رسانده بود  تا مراسم بیش ازین به تاخیر نیفتد. داماد پریشان بود و عروس نگران. چه سخت گذشت بهترین لحظات عمر برای آندو. با لبخند به من وکالت دادند و رفتند.

تجربه یک عاقد : داستان فیلم سینمایی " عروس " تکرار نشد.

تجربه یک خواننده : (دختر مستقل):شاید شروع اینچنین انسان دوستانه ای در ظاهر تلخ ولی در باطن بسیار خوش یمن و بابرکت باشد ... امتحان و انتخاب خوبی بوده است ... تبریک به عروس خانم ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 9:50  توسط 1عاقد | 
۱۸سال پیش از آنکه چشم به دنیا بگشاید آقاعزت متولد شده بود. ۷ ساله بود که آقا عزت با دختر عمویش ازدواج کرده بود. ۱۵ ساله بود که آقا عزت از زنش جدا شده بود و حالا ۲۴ ساله بود و با چادری سپید بر سر ، در کنار آقا عزت ۴۲ ساله با کت نیمدار طوسی و سبیل دسته موتوری نشسته بود تا زندگی مشترکشان را با خطبه من آغاز کنند.

همه چیز به خوبی برگزار شد.

تجربه یک عاقد : چشمان گاهی می بینند اما باور تن به باور نمی دهد

تجربه یک خواننده : (ستاره سبز): زنی در همسایگی ما زندگی میکرد که در شانزده سالگی به همسری مردی پنجاه ساله درآمده بود همه اش به خاطر لج و لجبازی با برادر خودش بوده که به او اجازه ازدواج با مرد دلخواهش را نداد وقتی این آقا به خواستگاری این خانم میاد برای اینکه حال برادرش را بگیرد به او جواب مثبت میدهد و با دعوا و قهر با خانواده اش به خانه بخت میرود . ازدواج با مردی که بیست و چهار سال سابقه زندگی زناشویی داشته و در زندگی اولش بچه ای نداشته و در آستانه بازنشستگی از کار بوده و بعد از فوت همسرش هوس تجدید فراش کرده بود بیچاره این زن سی و چهارسال با این مرد زندگی کرد و صاحب چهار فرزند شد اما همیشه غمی در چشماش موج میزد که آدم را کباب می کرد همیشه از دوران جوانیش با حسرت حرف میزند میگفت تنها سهمش از زندگی با این مرد تحمل بیماری ها و حوصله کردن غرو لند های او بوده است می گفت هیچ وقت با همسرش مسافرت نرفته به خانه دوست وآشنا نرفته شوهرش هیچگاه حوصله هیچ کاری را نداشته است . اواخر همسرش سکته کرده بود و او مجبور بود در چهل و چند سالگی مردی را بر روی ویلچر به این طرف و آن طرف حمل کند , وقتی که همسرش مرد به دیدنش رفتم باز هم همان غم در چشمانش موج میزد با حسرت جوانی که از کف رفت و ترس از تنهایی
کاش روزگار به انسانها فرصت دوباره میداد کاش
+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 9:13  توسط 1عاقد | 

"حاج آقا اون 313 سکه ش هیچی ولی بی زحمت اون حج تمتعشو توی عقدنامه ننویسین." مردی میانسال با صورت درشت و ابرویی پهن و موی پرپشتی که درناحیه شقیقه به سپیدی گراییده بود و تسبیحش را با حرص می گرداند ، پس از اتمام خطبه عقد و درحالیکه قصد خارج شدن از سالن را داشتم پس ازاین دستور در مقابل سوال من قرار گرفت: ببخشید شما چه نسبتی با زوجین دارید ؟ پیروزوار گفت : برادر آقا دامادم. گفتم : این مساله توافقیست بین عروس و داماد و پدر عروس. به شما مربوط نمی شود. جدلی به راه افتاد و من در میانه گفتگوی نه چندان مهربانانه سالن را ترک گفتم.

لحظاتی بعد به دنبال من خانواده های زیادی که می نمود از تبار داماد باشند از سالن خارج شدند به سر کردگی همان برادر معترض. نیمی از سالن خالی شد . مانده بودند عروس و خانواده اش و داماد تنها. همکارانم برایشان توضیح دادند که همه چیز تمام شده و این دیگر مهریه و حق عروس است. اگر بخواهد ببخشد می تواند در دفاتر ثبت این کار را رسما انجام دهد.

فردای همان روز مردی فرهنگی روبرویم نشست بادلی پر. پدر عروس دیروزی. سخت به دنبال طلاق دخترش بود که دیروز با چشمان گریان از سر سفره عقد بلند شده بود و به گفته پدر اندوهگین ، چشمه اشکش نخشکیده بود تا این زمان.

تجربه یک عاقد : برادرها هم گاهی برادری در حق برادر نمی کنند.

تجربه یک خواننده : (تی تی ) : موقع عقد و ازدواج که میشه همه صاحب نظر میشن و به جای عروس داماد تصیمیم مییگیرن

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 8:56  توسط 1عاقد | 
زرق و برق لباسهای رنگارنگ بانوان ، پذیرایی بی وقفه مردان از خود و سفره عقد گسترده در سالن پذیرایی یک خانه بزرگ در محله ای مفرح و مرفه نشین. همه آن چیزی بود که در نگاه اول به چشم می آمد. عروسی آراسته و دامادی پیراسته با لبخندهای نمکین و نگاههایی مخملین ، نشسته با کبکبه و دبدبه.

عروس که از گل چیدن و گلاب آوردن برگشت و با "بله" در دل داماد تپش انداخت و در دست جماعت شور به هم کوبیدن آنگاه نوبت به داماد رسید. ایشان بی نیاز به گل و گلاب و بعد از آنکه زن میانسالی از میان جمعیت گفت : عروس رفته بنز بیاره ، بله گفت و بلافاصله خاطرنشان ساخت : بنده یک هدیه برای عروس خانم در نظر گرفتم که شش........ سکوت همگان را فراگرفت . داماد حین حرف زدن خم شد و پاکتی با روبان خوشرنگی را از سر سفره برداشت و افزود : شش دانگ یک ساختمان را به عروس خانم اهدا می کنم و سند را به دست عروس داد.

تجربه یک عاقد : هدیه و پیشکشی ، خانه باشد (۴۰۰ تا ۵۰۰ میلیون )یا انگشتر ، سکه یا یک شاخه گل مبارک است دادنش ( اگر داشته باشی) و واجب است گرفتنش (و حرام است شمردن دندانش )

تجربه یک خواننده : (بانو) : این پستتان آهی از سر حسرت در وجودمان انداخت!!!
اما به خود که اومدم, فهمیدم اینها مهم نیست!به قول شما هدیه ت چه 6دانگ خونه باشه, چه یک انگشتر, مهم نیست!وقتی بردی, که آقا داماد قلبشو 6دانگ به نامت کرده باشه و با اصل سند بده دستت!
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 9:6  توسط 1عاقد | 
دوربین فیلمبرداری خوش تراشش را به چالاکی می پیچاند و بالاو پایین می برد تا بهترین تصاویر را از لحظات ناب امضای دفاتر توسط زوجین و وارد شدن آنها به سالن عقد بگیرد.

ناگاه دستی محکم دوربین را چسپید : ببخشید شما چرا فیلمبرداری می کنی. یعنی چی ؟ از طرف کی اومدی؟ . دوربینو ول کن آقا شما چکاره هستی؟ . من پدر داماد هستم. یادم نمی آد فیلمبردار خبر کرده باشیم. فیلمبردار شاکی گفت : لابد خانواده عروس هماهنگ کردن. دستتو بکش.

پدر عروس به دفاع از خود پرداخت و گفت : نه والا ما خبر نداریم.... فیلمبردار مانده بود که چکار باید بکند. منشی پرسید : برای عقد کی اومدی ؟ گفت حسنی. گفت : نه آقا جان این مجیدیه. عقد حسنی بعد از ایشونه. هنوز نیومدن.

فیلمبردار شرمنده شد از این اشتباه فاحش. عذرخواهی بسیار کرد و مونیتور دوربین را مقابل دیدگان پدر عروس گذاشت و شروع کرد به پاک کردن تصاویر. فیلمبردار گوشه ای نشست تا هنرش را در ثبت تصاویر برای حسنی خرج کند.

تجربه یک عاقد : یک پرسش می تواند ما را از گمراهی رها کند گاهی.

تجربه یک خواننده : ( کسی که دیگر تنها نیست):موقعیتش رو درک کردم کاملا .جلسه اول ترم اول یک کلاس توی دانشگاه...بعد از استاد وارد شده بودم .بیشتر از بقیه نت برداشتم و سوال پرسیدم. حتی به عنوان نماینده هم انتخاب شدم . 7 جلسه هم رفتم سر کلاسش. همه ازم جزوه کپی می کردن. موقع امتحان میان ترم فهمیدم اون درس کاملا یه چیزه دیگه بوده. حتی رشته اونا هم با من فرق داشته!!! بماند که درس اصلیم رو هم به خاطر اون همه غیبت حذف شدم. کاش همون موقع جلوی در یه سوال پرسیده بودم. آی ضد حال بدی بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 9:20  توسط 1عاقد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
روحانی نیستم و سنم زیاد نیست .کارم عقد کردن و پیوند دادن جوانانه. در آن لحظات خاص اتفاقات گوناگونی می افته. گاهی البته بامزه. شما هم با من بیاید تا سر سفره عقد بشینیم و ببینیم اتفاقات غیر معمول این مراسم چیا هستن...

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM